گزارش سفر به قلب کویر ناشناخته لوت (قسمت دوم)

گزارش سفر به قلب کویر ناشناخته لوت (قسمت دوم)

سالها پیش وقتی برای اولین بار قدم به سرزمین لوت گذاشتم خوب یادم هست که آرامشی ژرف در وجودم نشست و من فکر نمی کردم این افق باز و بی انتها ، در روزگاری بعدتر، افسونگر زندگیم باشد؛ نوای سحر انگیزی که مدام مرا به خود می خواند و بدین گونه است که باز سفر تنها راه زیستن می شود!
آن موقع من به همراه چند تن از دوستان به قصد فتح قله های سر به فلک کشیده و پر برف کرمان و دیدنیهای فراموش نشدنی آن ، عزم سفر به آن دیار نموده بودیم و از گذر ایام سری هم به سرزمین هیچستان و کویر زیبای لوت در منطقه شهداد زدیم.
برج و باروی ویران شده شهری نگون بخت ، اولین تصویری بود که در ذهن هر بیننده ای در برخورد نخست با شهر کلوت یا شهر لوت تداعی می شود و رودی خروشان در دل گرمترین و خشکترین منطقه کره زمین که با وجود ظاهر فریبنده اش حتی پرندگان تشنه هم از خوردن آب آن امتناع می ورزند ، آبی که به قول دوستان با اسید باطری برابری می کند!
از آن هنگام تا کنون سالهای زیادی گذشته و من به کویرهای بسیاری سفر کرده ام و بسیار آموخته ام. تجربه زیبائیها ، بزرگیها، سختیها، مصیبتها، و صدها نکته ناگفته در مورد کویر، مهمترین دستاورد من از این سفرها به شمار می رود ؛ ولی در وجود من نیرویی است که همواره مرا به سوی این طبیعت شگفت انگیز و سحرآمیز فرا می خواند و بدین گونه است که هنوز سفری پایان نیافته ، دیگری آغاز می شود و هر بار به سوی مقصدی نو که هر چه بکرتر باشد و ناشناخته تر، بهتر است.
نمی دانم شاید کویر هم از دریای خروشان درون و موج نگاه چون منی سیراب می گردد و این رابطه ای می شود تا پیوندی عمیق و ریشه دار بین ما شکل بگیرد و چه بسا این باشد که من همیشه دلتنگ اویم و او دلتنگ من! کویر سراپا زمین است و زمین مادر است؛ از خاکیم که بر خاکیم!
مهربان همدمی است که شبانگاه در آغوشش به خواب می رویم و صبحگاه بر رویش می تازیم و شاید کویر یعنی همین!
برای مرد کویر، سفر به کویر، زیستن با کویر، با عشق به کویر و در مبارزه با کویر است و برای من اینها یعنی زندگی! یعنی همه چیز!
وقتی برای اولین بار از دیدار حاشیه شرقی کویر لوت بازگشتم ، به سفری بزرگ به قصد دیدن و شناختن قسمتهای مختلف این کویر می اندیشیدم که مسلمأ آن روزها بدلیل نداشتن تجربه کافی و تجهیزات مناسب ، کمی دور از انتظار می نمود ولی پس از چندین سال تلاش مستمر، موفق شدم چندین برنامه دیگر نیز در قسمتهای مختلف این کویر با موفقیت برگزار نمایم.
خروجی این سفرها به همراه ساعتها کار تحقیقاتی و جمع آوری اطلاعات موجود که بسیار اندک و ناقص بود ، باعث شد دیدگاه تازه ای نسبت به این کویر اسرار آمیز پیدا کنم و رویای سفر به قلب این کویر افسانه ای ، کم کم حالت واقعیت به خود بگیرد.
تا این موقع توانسته بودم قسمتهای زیادی از کویر شهداد، جبهه شمالی کویر لوت تا مرز کوه میخ انبار ، حاشیه شمالی ریگزار عظیم لوت ، جبهه جنوبی کوه سیمرغ و مسیر ده سلم به ده سیف را طی چندین برنامه شناسایی ، با همراهی دوست و همسفر همیشگی ام مهندس سید امیر طالبی گل که یکی از برجسته ترین کویرنوردان و محققین مبحث کویر در کشور میباشد ، پیمایش نموده و اطلاعات مفیدی جمع آوری نمایم.
کار تحقیقاتی وسیعی شروع شد! جمع آوری اطلاعات، فایلها، نقشه های توپوگرافی، مصاحبه با مردم محلی، نقشه های ماهواره ای ، نرم افزارهای جغرافیایی، گزارشهای سفرهای قبلی ، وضعیت اقلیمی و هواشناسی، گزارشات زمین شناسی و … تا جائیکه بالاخره متقاعد شدیم موقعیت مناسبی است تا در بهمن ماه سال جاری با بهره گیری از حداکثر توان اجرائی و تجهیزات مدرن کویر پیمائی همچنین یاری گرفتن از نیروهای متخصص و باسابقه از جمله دوست دیرینه ام کاپیتان طاهردین که در حال حاضر مقیم امارات می باشد، به قصد دست یابی به قلب کویر لوت و چندین نقطه ناشناخته آن سفر نمایم.
جلسات متعددی برگزار شد تا برنامه ریزی دقیقی برای سفر صورت گیرد و احتمال برخورد با هرگونه مشکل و موانع احتمالی عنوان و راه حلی ارائه شود تا در خلال برنامه تیم دچار حادثه و مشکل پیش بینی نشده نگردد.
با کمک گرفتن از تصاویر ماهواره ای و نقشه های دقیق ، مسیر سفر و نقاط مورد نظر انتخاب گردید. سپس مسافتی که طی خواهد شد و متعاقب آن سوخت مورد نیاز و زمان برنامه مشخص گردید. با توجه به حجم و وزن زیاد بارها و ناشناخته بودن قسمتهای زیادی از مسیر ، تصمیم بر این گرفته شد تا یک سفر بارگذاری با هدف پیمایش قسمتی از مسیر مورد نظر و بجای گذاشتن قسمتی از سوخت و آب برنامه اصلی اجرا شده و پس از ثبت محلهای بارگذاری توسط جی پی اس و نمونه گیری از بافت زمین آن نواحی ، تیم اعزامی به شهرستان مراجعت نماید.
افراد زیادی برای شرکت در برنامه داوطلب شده بودند که متأسفانه امکان جابجائی آنها برای تیم وجود نداشت لذا مصوب شد تا با توجه به شرایط دشوار و سخت سفر و امکان بروز حوادث پیش بینی نشده ، تیم اعزامی در قالب اکسپدیشن یعنی تیم سبک و سرعتی حرکت نماید.
یکی از مشکل ترین قسمتهای کار فراهم نمودن تجهیزات خاص سفر و تعمیرات مورد نیاز خودروها بود که اغماض در هریک از آنها می توانست به حادثه ای بزرگ منجر شود. با رایزنی انجام شده با کاپیتان طاهردین ایشان قبول زحمت فرموده و تعدادی از اقلام مورد نیاز را که امکان تهیه آن در داخل کشور وجود نداشت از نمایندگیهای معتبر در امارات و توسط خرید اینترنتی ، تهیه نمودند.
خوردروها هم به دلیل اینکه سالهای زیادی در کویرهای ایران کار کرده و مسیرهای طولانی و دشوار را پیموده بودند ، نیاز به تعمیرات و سرویس کامل داشتند و لازم بود که کلیه قطعات موتور و بدنه آن و همچنین چرخ و جلو بندی همگی باز شده و پس از چکاپ مجددأ سوار گردند.
وقت زیادی برای این کار صرف شد و برودت شدید هوا در وسط زمستان امسال سختی کار را دو چندان کرده بود ولی با همت یکی از دوستان بنام آقای علی حسین پور که مکانیک متخصصی نیز هست ، کار بسیار سریعتر ازآنچه تصور می شد انجام پذیرفت! لطف یکی از دیگر از کوهنوردان مجرب شهر ، آقای رضا محمودآبادی با در اختیار گذاردن سالن سرویس مغازه خود و همراهی ایشان در تکمیل سرویس خوردروها علی رغم رنج بردن ایشان از کمر درد شدید ، کمک زیادی در پیشرفت کار داشت.
حالا دیگر تیم آماده و مجهزی داشتیم که می توانست روزهای متمادی در سخت ترین شرایط و در دشوارترین مسیرها طی طریق نموده و اطلاعات جامعی از مناطق شناسائی شده را کشف و ضبط نماید.
متأسفانه در تأمین مالی قضیه هیچ یک از شرکتهای بزرگ استان از جمله سیمان باقران و کویر تایر حاضر به همکاری نشدند و جای این سوال برای ما همچنان باقی ماند که چرا شرکتی چون سیمان باقران که مبلغ هنگفتی از جیب سهامداران خود را فقط جهت چاپ عکس یک شخصیت معروف به همراه اعضاء هیأت مدیره در فلان روزنامه پرداخت نموده ، در حمایت از یک حرکت پویا و خلاق تحقیقاتی پیشقدم نمی شود و اگر این غولهای صنعتی استان دست جوانان علاقمند و مستعد را در مباحث مختلف علمی یا ورزشی نگیرند ، پس تأثیر وجود آنها در استان چه خواهد بود؟!
اگر پرداخت چنین هزینه ناچیزی برای چنین شرکتهایی دشوار و ناممکن است پس در آینده چگونه جوابگوی چشمان منتظر سهامداران خود که تمام اعضاء تیم هم از همین سهامداران هستند خواهند بود؟!
و دیگر اینکه آیا بهتر نبود بجای اینکه یک لاستیک ژاپنی افتخار رسیدن به نقطه صفر حیات را داشته باشد این افتخار نصیب لاستیک کویر تایر خودمان می شد؟!
البته نکته مهم اینست که ما اهمیت اجرای برنامه های علمی و تحقیقاتی را کمتر از نصب بیل برد و تبلیغات رنگارنگ و بی هدف ، ندانیم !
خوشبختانه ماشینها نیاز به تست نداشتند چرا که خیابانهای شهر آنقدر دست انداز و چاله دارد که طی مسافت اندکی در شهر با صدها کیلومتر رانندگی رالی در کویر برابری می کند و البته این چاله های تمام نشدنی، نقش مهمی هم در کار آفرینی و به تبع آن در اقتصاد استان ایفاء میکند! البته لازم به ذکر است راهنمائی و رانندگی بیرجند که قبلاً هم درجلوگیری از تردد موتورهای دود زا کمک بسیاری در سبک سازی وظایف یکی از ادارات شهر نموده بود ، با جمع آوری تعداد زیادی از سرعت گیرها کمک زیادی به بهبود وضعیت نا همواریها در استان نموده است! جای آن دارد که خیلی از ادارات ما از جدیت ، نظم و مردمداری نیروی انتظامی درس بگیرند تا مشکلاتی چون کنده کاریهای هنرمندانه معابر شهر هم تا حدودی سروسامان بگیرد!
بالاخره مشکلات مالی و تأمین اعتبار برنامه هم با همت و قول مساعدت ریاست محترم سازمان ملی جوانان ،تا حدودی مرتفع شد. لازم به ذکراست که از زمان انتصاب ایشان تحولات بزرگی در عرصه جوانان استان صورت پذیرفته و طرحهای بسیاری در زمینه های مختلف علمی، فرهنگی، ورزشی، و… با همت و پیگیری این بزرگمرد با موفقیت به مرحله اجرا درآمده است. الحق که وجود ایشان مایه مباهات و افتخار نسل جوان استان و پشتوانه ای محکم برای آنان است.
باقی زحمت را دسته چک مشکل گشای انجمن حامیان کویر ایران و مدیریت محترم بانک صادرات شعبه توحید در تلاشی همزمان کشیدند.
یکی دیگر از معضلات برنامه فراهم نمودن سوخت مورد نیاز در طول سفر بود که این مسأله نیز طی نشستی صمیمی با جناب آقای مهندس محمودیه ریاست محترم شرکت نفت منطقه خراسان جنوبی مرتفع گردید. ایشان نیز ضمن ابراز علاقمندی به اجرای چنین برنامه هایی بر روی انجام تحقیقات علمی تأکید نموده و آمادگی خود را برای همکاری بیشتر در این بخش اعلام نمودند که جای بسی تشکر و قدردانی را دارد و امیدواریم عملکرد ایشان نیز الگویی باشد برای همه مدیران پژوهش مدار و علاقمند به گسترش علم و تحقیق در سطح استان خراسان جنوبی.
بالاخره تیم آماده حرکت شد لیست ها بسته و تجهیزات برای آخرین بار چکاپ شدند. تمام مراحل برنامه بایستی برای چندمین بار کنترل می شد. با هماهنگی انجام شده با فرماندهی محترم انتظامی استان جناب سردار نکوئی و لطف ایشان ، پشتیبانی برنامه به قرارگاه عملیاتی فجر و جناب آقای سرهنگ حیدری واگذار گردید.
سه روز قبل از حرکت جلسه ای با شرکت کلیه خبرگزاریها، مطبوعات، همکاران و کارشناسان برنامه تشکیل شد و کلیه مراحل انجام سفر و اهداف و نتایج حاصله توسط سرپرست تیم تشریح گردید.
در اینجا نکته ابهامی برای من مطرح شد و آن عدم انعکاس ابعاد سفر و چگونگی آن توسط بخش خبری صدا و سیمای مرکز خراسان جنوبی و باشگاه خبرنگاران استان بود که به صورتی ساده و بی اهمیت از این موضوع گذشتند و حتی در لحظه حرکت و پس از بازگشت هم حاضر به تصویر برداری و تهیه گزارش از این فعالیت نشدند. تنها جوابی هم که به ما داده شد این بود که ما فقط اخباری که از طریق روابط عمومی ادارات بدست ما برسد، پخش می کنیم!
و بالاخره ما متوجه نشدیم که منظور از رسانه ملی کدام رسانه است؟!
و آیا باشگاه خبرنگاران استان چه خبرهای دست اولی به عرصه ملی ارسال می کند که تهیه گزارش از چنین برنامه ای در برابر آنها چندان مهم و قابل توجه نمی نماید؟!
روز جمعه ۱۹ بهمن ماه ساعت ۱۰ صبح پرواز تهران – بیرجند به زمین نشست و ما مشتاقانه دوستانمان را که از مسافتی دور عزم سفر کرده بودند، تنگ در آغوش کشیدیم.
آقایان کاپیتان طاهردین دو برادر کهنسال خوزستانی که گذر زمان انگار هیچ تغییری در توان و نیروی جوانیشان نداده بود، آمده بودند تا با استفاده از تجربه بی نظیرشان در امور مربوط به راهبری و ناوبری تیم ، ما را یاری نمایند.
آنان تحصیلات خود را در سوئد و انگلستان به پایان رسانیده و به بیش از ۲۰ کشور جهان به علاوه قطب شمال و اعماق جنگلهای آمازون سفرکرده بودند و کوله باری از دانش و تجربه در علوم مختلف جهت یابی، ستاره شناسی، و… بهمراه داشتند که می توانست کمک بزرگی برای تیم ما باشد.
ناهار صرف گردید و پس از هماهنگی ، بیرجند را به سمت نهبندان ترک نمودیم.
کاپیتانها مایل بودند که سردخانه های قدیمی را در شوکت آباد ببینند که به علت کمبود وقت این امر میسر نگردید.
در سهل آباد نبز با دیدن تالاب بزرگ آن بسیار شگفت زده شدند و ما حین عبور توانستیم چندین لک لک سرما خورده را هم ببینیم که با چشمانی خمار و فقط بر روی یک پا استراحت می کردند؛ ولی من به تصویری زیبای کوهها بر آب تالاب می اندیشیدم و اینکه نقاش طبیعت چگونه بر آب هم نگار می زند؟!
یکی از خودروها سر ناسازگاری دارد! توقف می کنیم و متوجه می شویم پاژن من در قسمت پایه دینام دچار شکستگی شده و باید تعویض گردد؛ خوشبختانه قطعه یدکی آن هم جزء لیست لوازم یدکی ماست.
تا روستای چاه دراز راه زیادی نیست ؛ می توانیم علاوه بر تعمیر ماشین از مزرعه پرورش شترمرغ هم بازدیدی داشته باشیم البته باید کمی آهسته و با احتیاط برانم.
در روستای چاه دراز با استقبال و مهمان نوازی آشنای دیرین آقای نخعی شتر دار معروف منطقه و صاحب مزرعه پرورش شترمرغ روبرو می شویم و پس از احوال پرسی و رد و بدل تعارفات سری هم به شترمرغها می زنیم.
شترمرغها براستی که زیبا و جذابند، بسان جوجه یک روزه ای که ناگهان قد کشیده و بیش از معمول بزرگ شده است، حرکاتی کودکانه و خونگرم همراه با بازیگوشی دارند؛ طوری که انسان از بودن با آنها خسته نمی شود و شاید برای آنها هم همینطور باشد!
جعبه های ابزار را بیرون می آوریم و تعمیرات آغاز می گردد. خورشید آخرین انوار طلائی خود را از دشت بر می گیرد و آرام آرام در افق دور از نظرها پنهان می گردد.
هوا سرد شده و ما هنوز مشغولیم؛ پیچها در جای بسیار بدی قرار دارند و تعویض آنها با مشکل مواجه است بالاخره کار تمام شد و بچه ها با سر و صورت سیاه و کثیف دست از سر ماشین نگون بخت برداشتند.
پس از سوختگیری مسیر را به سمت روستای چاه داشی ادامه داده و از آنجا به روستای ده سلم رفتیم راهنمای ما یکی از قدیمی ترین افرادی است که آخرین بار در سی سال پیش با شتر از کویر لوت عبور نموده و بارها مسیر شهداد به دهسلم را با کاروانهای قدیمی طی نموده است. او اکنون در معدن مسی به نام هورکان که خود ثبت نموده مشغول به کار می باشد و شبها نیز در همانجا می خوابد؛ در روستای چاه دشی خبری از همسر وی می گیریم و متوجه می شویم حقداد آلان در معدن است. راه دارازی است ولی ما باید برویم و امشب کمپ اصلی را در محل معدن بر پا کنیم.

DSC2749_DxO54

معدن در نیمه راه مسیر ده سلم به شهداد و بافاصله چند کیلومتر از جاده واقع است. آسمان پرستاره شب کویر بسیار زیبا و جذاب بوده و به علت نبود نورهای مزاحم و اضافی و همچنین عدم وجود موانع، موقعیت بسیار خوبی برای رصد ستارگان در شب می باشد.
کاپیتانها عقیده دارند قبل از رسیدن به معدن توقف کنیم و با افروختن آتش کمی هم غذا میل نمائیم که البته با استقبال روبرو می شود و ما اتراق می کنیم.
فکر نکنم هیچ لذتی به افروختن آتش در دل کویر آنهم به زیر آسمان پر ستاره آن ضمن صرف چای داغ و نان گرم برسد!
یکی از دوستان کویرنورد ، حال مناسبی ندارد و ظاهرا با تب و لرز شدیدی دست و پنجه نرم می کند . تصمیم می گیرم اگر تا فردا بهبود نیافت صبحدم با خودروی متعلق به معدن او را به سایت امدادی چاه داشی اعزام کنم.
به سختی از آتش گرم دل می کنیم و ره به جاده می سپاریم . ساعتی بعد در معدن هستیم. چراغها خاموش است. به ناچار در می زنیم و پس از چندی با چهره خواب آلود حقداد نیک پرست راهنمای قدیمی خودمان روبرو می شویم.
در یک کانتینر جداگانه جائی به ما می دهد و به رختخواب باز می گردد. ما نیز خسته ولی در هیجان فردا به درون کیسه خواب میخزیم و با اولین نفس ها به خواب می رویم.
صبح روز شنبه متوجه می شوم که مهندس صباغ حال و روز خوشی ندارد و ظاهرا شب بسیار بدی را پشت سرگذاشته است. با سرپرست معدن که جوان خوش برخورد و مودبی است صحبت می کنم و قرار براین می شود تا کمی بنزین جهت استفاده خودروی معدن به آنها بدهم تا بتوانند صائب را به کمپ امداد برسانند و یادآوری می کنم تا به محض بهتر شدن با همراه ماهواره ای من تماس بگیرد و ما را از احوال خود با خبر کند. خداحافظی می کنیم و با ناراحتی دور شدنش را بدرقه می نماییم.
زمان زیادی را ازدست داده ایم و باید هر چه زود تر حرکت کنیم تا شب درنقطه ای که از قبل بر روی نقشه های ماهواره ای علامت زده ایم، اقامت کنیم.
مهندس طالبی مشغول عکاسی است و تقریبأ از هرچه که می بیند و نمی بیند ، عکس می گیرد. مختصات نقطه بارگذاری بنزین اول را بهجی پی اس می دهیم و حرکت می کنیم. قرار بر این است که ماشین من به عنوان لیدر و پیشتاز جلوتر حرکت کند و با کمی فاصله مهندس طالبی پشت سر خودروی من با پاژن وانت ادامه مسیر دهد.
از اینجا دیگر هیچ راه یا جاده ای وجود ندارد و تنها پشتوانه ما برای گم نشدن در لایزال برهوت موقعیت یاب جهانی و نقشه هائی است که به همراه داریم.
هنوز ساعتی نگذشته که به محل ذخیره سازی بنزین شماره یک در یکی از ارتفاعات غربی کوه سیمرغ می رسیم و بلافاصله اقدام به سوختگیری خودروها می نمائیم. نزدیک شدن به کوهها برای ما کمی مشکل ساز است چرا که مجبوریم وارد آبرفت رودهای فصلی آنها شده و بدنبال آن دست انداز و تکان های شدید خودروها را پذیرا باشیم.
از اینجا به بعد ما وارد دشت خواهیم شد و برای این منظور وارد یکی از مسیلهای کوه سیمرغ شده و مستقیم به سمت قلب چاله لوت ادامه مسیر می دهیم. در اواسط راه توقفی می کنیم و با صرف کمی چای و تنقلات سر و سامانی به شکم های گرسنه می دهیم.
باز هم رفتن است و رفتن! آنهم در کویری که انگار هیچ انتهائی ندارد!
کوه سیمرغ هر لحظه کمرنگ تر می شود و بالاخره در هاله ای ازغبار از دیدگان پنهان می گردد. سطح دشت هم هموار تر شده و می توان با سرعت بیشتری حرکت کرد. در همه جا بستری از خاک نرم گسترده شده که گوئی بارانی از سنگهای ریز و درشت بر آن باریده است.
کم کم ارتفاعات شنی در افق دور دست نمایان می شوند و همچنان که پیش می رویم رنگ و روئی تازه به خود می گیرند و متوجه می شویم با آنکه اینها آن غولهای ماسه ای مورد نظر ما نیستند ولی ابعادی شگرف و عظیم دارند که چشم هر بیننده ای را خیره می سازد.
در اینجا یک کوه سیاه در وسط ماسه ها جلب توجه می نمود که شنهای روان تا قله آن نفوذ کرده و انگار سعی در خفه کردن آن داشتند.
کمی جلوتر با پرتگاهی عظیم مواجه می شویم که در واقع براثر جدا شدن دو قسمت مختلف کویر از یکدیگر به وجود آمده و این طور می نمود که کویر بنا گاه از میانه خود نشست کرده و به دو نیم شده است ؛ ضمن اینکه در چاله پائینی اشکال جالبی ار برجهای شنی خود نمائی می کرد.
وارد یکی از بریدگیها می شویم ولی به علت شیب زیاد ناچاریم از دنده های کمکی خودروها استفاده کنیم. از یک شیب بسیار تند و خطرناک پائین می رویم و وارد چاله می شویم. ماشین در بستری از خاک بسیار نرم به سختی حرکت می کند و طوفانی از خاک قدم به قدم بدرقه کننده ماست. تا رسیدن به نقطه بعدی یعنی بلند ترین کوههای شنی جهان حدود ۴۰ کیلومتر دیگر باقی مانده و غروب نیز نزدیک است.
سرعت حرکت را بیشتر می کنیم در سمت چپ مسیر حرکت ما کوههای عظیم شنی نگاهها را خیره کرده است و من با آنکه کوههای شنی زیادی را در کویرهای ایران و حتی کشورهای عربی دیده ام، تا به حال با چنین عظمتی روبرو نشده ام.
ساعتی بعد و در حالیکه روشنی روز می رفت تا جای خود را به تاریکی شب بسپارد موفق شدیم خود را به نقطه مورد نظر برسانیم و کمپینگ را برقرار کنیم. هوا سرد شده است و تاریکی همه جا را پوشانیده است. در میان دو تپه ماسه ای پناه گرفته ایم در دو طرف چادر ما، خودروها قرار دارند تا جلوی وزش باد را بگیرند.
شام امشب قرمه است. قرمه بدین صورت تهیه می شود که تکه های گوشت را با مقداری آب می گذارند تا آنقدر بجوشد که روغن گوشت از آن جدا گردد و پس از سرد و سفت شدن روغن، آنرا در محلی خنک نگه داری می کنند.
کاپیتانها علاقه زیادی به خوردن این غذای محلی از خود نشان می دهند ولی من ترجیح می دهم تا به جای استفاده از غذای سنگین ناخنکی به خوراکیهای فرنگی که کاپیتان از امارات با خود به همراه آورده، بزنم. الحق که به لحاظ کیفیت و طعم قابل مقایسه با خوراکیهای بسته بندی خودمان نیست. اکثر آنها ساخت کشورهای اروپائی هستند که خوشبختانه به سلامت و رضایت مشتریان خود حساسیت زیادی نشان می دهند.
با آنکه از ماه جز هلالی کوچک در آسمان نیست ، ولی درخشش بی نظیر و انفجار عظیم ستارگان در آسمان کویر، سطح دشت را روشن کرده و با ایجاد سایه هایی مخوف در قله های شنی پشت سر ما تصویری وهم انگیز از شنزار بزرگ را به نمایش گذارده است.
سرمای بیرون و گرمای آتش باعث شده تا کسی از کنار اجاق تکان نخورد و مجلس تعریف و آتشونی کما کان ادامه یابد. ولی با یاد آوری اینکه روز سختی در پیش رو داریم یکی یکی به درون چادر و کیسه خوابها می خزند.
من نیز به سختی دل از آخرین سوسوهای زغالهای افروخته می کنم و به درون کیسه خواب می روم در رویای فردائی دیگر و عجایبی بیشتر.
صبح روز یکشنبه سومین روز سفر با سر و صدای حقداد که از همه ما سحر خیزتر است، بیدار می شویم ؛ با کمی توضیح قانعش می کنم کمی دیگر به بچه ها فرصت استراحت بدهد تا هوا اندکی گرم تر شود.
مهندس طالبی نیز فرصت را غنیمت شمرده و برای تهیه عکس از طلوع زیبای خورشید در کوههای شنی ، به صعود از آنها می پردازد.
از دیروز که کوه سیمرغ را پشت سر گذاشته ایم با هیچ اثری از حیات روبرو نشده ایم. نه گیاهی و نه حیوانی. همه جا خاک است و فقط خاک!
ولی در کنار شنزار قضیه کمی عوض می شود. ظاهرأ دیشب مهمان ناخوانده ای هم داشته ایم که در تعقیب بوی مواد غذائی سری هم به ما زده و شکمی از عزا در آورده است.
یادم افتاد که غروب دیروز هم ما متوجه پرواز یک عقاب لاشخور در نزدیکی تپه های ماسه ای شدیم. کمی جلوتر با ردپای یک موش کانگروئی مواجه شدیم که برای ما بسیار جالب و دیدنی است.
وجود حیات آنهم در سرزمینی که گاه دمایی فوق ۷۰ درجه پیدا می کند و در محیطی که کوچکترین اثری از رویش گیاهان و وجود آب در آن به چشم نمی خورد ، برای ما سوال بزرگی است؛ البته در سفرهای قبلی ما تعدادی میزبان ناخوانده داشتیم که تا پایان سفر ما را اسکورت می کردند.
کلاغهای لاشخور! که البته به اندازه اسمشان وهم انگیز نبودند ولی به محض ورود تیم به لوت تعدادی از آنها شروع به تعقیب ماشین نمودند و تا پایان سفر چرخ زنان بر بالای سرما نمایش می دادند و شاید می خواستند به ما بفهمانند که در صورت بروز مشکل و یا اشتباه پایان سرنوشت ما چه خواهد بود!
نکته جالب این است که این جانواران به مرور سالها زندگی در حاشیه کویر به خوبی متوجه اند که هر حیوانی اگر مسیر را به داخل قلب کویر گم نماید، سرنوشتی جز مرگ در انتظارش نخواهد بود! و البته آنان فرقی بین اسب آهنین ما و شترهای وحشی نمی گذاشتند و من به خوبی می دانستم که اگر مرتکب اشتباهی شویم سرنوشت ما هم با استخوانهای پراکنده ای که گهگاه در کویر می دیدیم ، یکی خواهد بود!
بساط صبحانه بر پا می شود: شکلات فندق – پنیر و گردو – چای داغ – شیر و … به علت کمی وقت و شرایط خاص سفر ما ناچاریم وعده های ناهار را حذف و به شام منتقل کنیم تا سرعت بیشتری در حرکت داشته باشیم به همین علت صبحانه را مفصل تر صرف می نمائیم.
خودروها سوختگیری شده و وضعیت روغن و آب چکاپ می شود، یکی از خودروها به طرز عجیبی روغن کم کرده است حدود ۳.۵ لیتر که بسیار زیاد و از یک خودروی تازه تعمیر بسیار بعید می نماید!
چادر را جمع می کنیم ودوباره تک تک وسایل با همان نظم اول درون خودروها قرار می گیرند جعبه ابزار ، تجهیزات فنی، لوازم کمپینگ، مواد غذائی، آب و بنزین، لوازم یدکی، طناب و تسمه ها و … ؛ لوازم را به گونه ای بسته بندی و جاگذاری نموده ایم که با اولویت استفاده و کارائی آنها تناسب داشته باشد و مجبور نباشیم برای برداشتن هر کدام از آنها همه لوازم را پیاده و سوار نمائیم. رایانه ، بی سیم ها و دوربینها نیز در کوله پشتی مخصوص قرار دارند که ضمن عایق بندی و قابلیت ضربه گیری ، در هر لحظه در دسترس باشند؛ نقشه ها نیز در کیف مخصوصی قرار دارند تا علاوه بر محافظت آنها از آب و خاک ، به سهولت استفاده شوند.
به دورن ماسه های روان می تازیم بارندگی چند روز گذشته حرکت خودروها را بسیار راحت و روان نموده است.
قبلاً به کمک تصاویر ماهواره ای موفق شده ایم مسیری در دل کوههای شنی به سمت قلب ریگزار پیدا نمائیم و با علامت زدن نقاط قابل عبور و انتقال آنها بهجی پی اس می توانیم تا حدود ده کیلومتر به داخل آن پیشروی نمائیم.
خودروها در برابر عظمت بلندترین کوههای شنی جهان بیشتر به سوسکی کوچک می ماند که در پهنه شنهای مواج طی مسیر می نماید.
در روبروی ما دو کوه بسیار بلند شنی قرار دارد که شیب تند آن هر کسی را از بالا رفتن منصرف می نماید؛ در دل این شنزار بزرگ نیز قیف های شنی مخوفی قرار دارد که وسعت دهانه آن تا چندین کیلومتر می رسد و عمقی تا چند صد متر دارند! این چاله های عظیم بسان طاس مورچه خور که حشرات نگون بخت را به داخل می بلعد، هر جنبنده بزرگی را نیز به درون خود می کشند.
نجات از دیواره های شنی این قیف های مرگ تقریبأ غیر ممکن است!
حقداد کمی ترسیده و هیجان زده است و مرتب اصرار می کند که برگردیم ولی من مایلم مدت بیشتری را در ریگزار بگذرانم تا بتوانم کمی بیشتر در مورد حیات وحش و تنوع زیست محیطی ریگ عظیم لوت تحقیق کنم . البته او هم تقصیری ندارد، مسافت زیادی از روستای ده سلم دور شده ایم و راهنمای ما تا کنون به این قسمت از کویر نیامده است.
کاپیتان طاهردین نقاط طی شده را بر روی نقشه های دریانوردی بزرگی که درجاتی نیز جهت سنجش زوایای مسیر بر روی آن چاپ شده ، علامت می زند و فاصله ما را از نقطه بعدی که قسمتی ناشناخته از کویر به نام چاله سیاه است ، محاسبه می کند.
ما اکنون در قسمتی از کویر هستیم که تا کنون پای هیچ انسانی بدان نرسیده است!
بر بلندای یکی از کوههای شنی دو کاشی از محصولات صنایع کاشی نیلوفر را به یادگار می گذاریم و پس از اخذ چندین عکس به سرعت آماده حرکت می شویم.
مقصد بعدی چاله سیاه است که در تصاویر ماهواره ای به صورت نقطه ای سیاه و به طول یک کیلومتر در قلب چاله لوت قرار دارد.
امیدوارم که مانند دیروز درگیری دیگری با خاکهای نرم نداشته باشیم، چراکه عبور از آنها مستلزم فشار بسیار زیاد به موتورهای خودروهاست و احتمال خرابی موتورها را افزایش می دهد.
موقعیت یاب فاصله ۵ کیلومتر مانده به نقطه سیاه را نشان می دهد. نزدیک شده ایم پس از دور زدن چندین تپه کوتاه و بلند شنی به منظره چاله سیاه مشرف شده ولی به جای چاله سیاه با بستری از نمکهای سفید روبرو می شویم!
پیش روی ما گودی عظیمی واقع است که سطح آن را باتلاقی بزرگ می پوشاند و قشری از نمک سطح آنرا فراگرفته است.
مهندس طالبی با بی سیم اعلام می کند که در قسمتی از حاشیه بالای چاله در میان ماسه ها گیر کرده و نیاز به کمک دارد.
غرولند راهنما و اصرار او برای بازگشت همه را ناراحت کرده است.
چشمکی به امیر می زنم و او دوباره گاز می دهد و این بار ماشین تا شاسی به شن می چسبد. پیاده می شوم و به حقداد که مرتب آیه یأس می خواند می گویم وضعیت را چگونه می بیند؟ با عصبانیت می گوید: آقا این ماشین دیگر بیرون بیا نیست! حتی جسد ما را هم کسی پیدا نخواهد کرد! در جوابش می گویم: کمی صبر کن و ببین!
جک “های لیفت” را که به همت کاپیتان از نمایندگی امارات خریداری کرده ایم، از بسته خارج می کنیم . جک “های لیفت” این قابلیت را دارد که خودروهای دو دیفرانسیل را تا ارتفاع یک متر از سطح زمین جابجا کرده و به راحتی از بستر شن یا باتلاق خارج نماید.
دقایقی بعد خودرو ما از شن جدا شده و به جلو می لغزد ولی وزن زیاد ماشین مانع از این می شود که بتواند از بستر نرم شن خارج گردد.
خودروی دوم را می آورم و توسط یک تسمه پهن و مقاوم ماشین اول را بکسل کرده و از درون ماسه ها خارج می کنیم.
راهنمای ما نفسی از روی راحتی می کشد و شاید تازه متوجه می شد که ما پیش بینی خیلی از مسائل را قبل از سفر کرده ایم.
در اینجا چیز جالبی توجه ما را به خود جلب می کند و آن تکه های پاره پاره شده جهاز شتری است که حقداد پیدا کرده و عقیده دارد این جهاز متعلق به شتری است که برای حمل مواد مخدر مورد استفاده قرار می گرفته است ؛ او این سخنان را با هیجان و وحشت زیادی تکرار می کند و معلوم است که از چیزی می ترسد .
مقصد بعدی ما عمیقترین نقطه چاله لوت خواهد بود با ارتفاع ۱۳۳ متر از سطح دریا که توسط اسکنهای ماهواره ای شناسائی کرده ایم . آخرین نقطه ای که تاکنون اکتشاف شده عمقی برابر ۱۹۰ متر از سطح دریا دارد و اقدام ما اولین شناسائی نقطه مورد نظر می باشد.
چاله سیاه را دور می زنیم و به سمت غرب می تازیم. کاپیتانها با بی سیم مشغول صحبت با همدیگر هستند و مرتبأ جملات فنی مربوط به ناوبری و تصحیح مسیر را به زبان لاتین رد و بدل می کنند.
اکنون ما به سمت منطقه صفر حیات و گرمترین ناحیه کره خاکی می رویم.
پس از ساعتی که از ظهر گذشته است ، وارد شکافی بزرگ می شویم که کلوت های متنوعی در اطراف آن وجود دارد.
ظهراست و با اینکه در وسط زمستان هستیم ولی گرمای شدیدی بیداد می کند. آمپرسنجهای خودرو دمای موتور را بر روی حداکثر نشان می دهند و ما گهگاه ناچاریم از معبرهای خطرناک و شیب های تندی نیز عبور کنیم ؛ در خیلی جاها بستری از شن های روان نیز همه جا را فرا گرفته است.
همه چیز برای گم شدن در برهوت مهیا است و کوچکترین اشتباه می تواند آخرین اشتباه باشد. چندین هرم ماسه ای غول پیکر در پیش روی ما خود نمائی می کنند و ما برای رهائی از این سد ماسه ای ناچاریم که مسیر را باز هم تغییر بدهیم و از شیبهای بسیار خطرناک پائین برویم! شیبهائی که احتمال کمی می دهیم تا در صورت بروز مشکل، بتوانیم از همانها برگردیم!
ناگهان یکی از خودروها در ماسه های نرم و روان گیر می کند! ظاهراً این بار نوبت ماشین من است! جابجائی دنده کمک ها هم توفیری نمی کند و دوباره بیل زدن آغاز می گردد. زیر لاستیک ها را خالی و تخته ها را جا سازی می کنیم . ماشین اندکی عقب می رود و دوباره در شن گیر می کند باز هم تکرار همان مراحل قبلی و این بار موفق می شویم.
البته کم نمودن باد لاستیکها هم می تواند در این مواقع کارساز باشد و ما برای بادنمودن مجدد لاستیکها از یک کمپرسور فندکی و یک کمپرسور شمعی که با بخار موتور کار می کند ، بهره می گیریم.
در جلوی ما دره های عظیمی متشکل از کلوتهای گلی مرتفع و فرسایشهای بادی مختلف قرار دارد. می دانیم که اگر شیب روبرو را پائین برویم چه بسا که راه برگشتی برای ما نخواهد بود. موقعیت یاب فاصله ۱۰ کیومتری را تا نقطه مورد نظر نشان می دهد که طی آن غیر ممکن می نماید.
چاله مورد نظر ما در دور دست پیداست ولی به شدت دچار کمبود زمان هستیم. با فرا رسیدن تاریکی و وزش بادهای شبانگاهی رد خودروها پاک شده و موقعیت یاب نیز به علت وجودکلوته ها ، مسیر را با دقت بسیار پائینی نشان خواهد داد و برگشت از مسیر نا ممکن خواهد شد.
مجبوریم سریعأ تصمیم بگیریم . کمی جلوتر دهانه ای در ارتفاعات دیده می شود که احتمال می دهیم بشود از آنجا به بالای دشت رسید ولی سر راه ما تا آنجا چاله بزرگی واقع است و مسیری ناشناخته که هرگز مناسب نمی دیدم هر دو ماشین به اتفاق هم از آنجا عبور کنند.
من و کاپیتان طاهردین بقصد شناسایی مسیر از تیم جدا می شویم و قرار میشود دوستان توسط بی سیم با ما در تماس باشند تا در صورت اینکه راهی وجود داشت ، به ما ملحق شوند.
پس ازمدتی تلاش و بررسی راههای مختلف به بالای دهانه رسیدیم و متوجه شدیم که مسیر غیر قابل عبور می باشد. با بی سیم قضیه را به دوستان اطلاع داده و به سرعت بازگشتیم.
متأسفانه خودرو ما موقع بازگشت کمی با مشکل روبرو شد که البته مرتفع گشت ولی متوجه شدیم که خاکهای نرم دیروز کار خود را کرده و با کثیف نمودن ژیگلورهای حساس کاربراتور، از این به بعد باید آماده خرابی های مکرر باشیم.
نگاه دیگری به نقشه ها و عکسهای ماهواره ای انداختیم، ظاهرأ چاره دیگری نداشتیم و باید هر چه زودتر مسیر را بر می گشتیم؛ ادامه دادن در سرزمینی مریخی می توانست به فاجعه ای بزرگ منجر شود.
وجود کلوته های مختلف و فراوان این ناحیه از کویر را به گمستانی بزرگ تبدیل کرده است که پیدا کردن مسیر در میان آن به حل پازلهای پیچیده ریاضی می ماند.
پس از گذشت ساعتی موفق شدیم خودروها را بروی دشت برسانیم.
راهنما بسیار بی تابی می کرد و کوهی در دور دست را اشاره و می گفت: مرا به آن کوه برسانید و پیاده کنید، بعد شما هر جا که خواستید بروید!
در قسمتی از مسیر متوجه شدم که او مسیر یکی از خودرو هارا عوض کرده و به جائی دیگر می برد. مجبور شدم واکنش سختی نشان دهم تا نظم و شیرازه تیم از هم نپاشد و راهنما را هم متقاعد کردم که با توجه به نقشه ها و  الان در مسیر صحیح بوده و تا شب به نزدیکی معدن خواهیم رسید؛ ضمن اینکه تیم ما توسط نیروهای انتظامی پشتیبانی می شود و در حال حاضر ما دچار هیچ مشکلی نیستیم.
البته من معتقد بودم باید شب را در کلوتها می ماندیم و از حرکت شبانه خودداری می کردیم. ولی خرابی ماشین باعث می شد تا گزینه دیگری را انتخاب کنم.
بنزین ما هم در حال اتمام بود و ما باید هر چه سریعتر خود را به ذخیره گاه دوم می رساندیم.
موقعیت یاب را بر روی ذخایر شماره ۲ تنظیم کرده و باحداکثر سرعت مسیر را به سمت شمال ادامه دادیم. هوا تاریک شده و ما در دشتی نسبتأ هموار به جلو می راندیم.
حدود ۳۰ کیلومتر مانده به ذخیره گاه سوخت خودروی من از کار افتاد و دستکاری تنظیمات دلکو و عوض کردن قطعات آن هم هیچ فایده ای نکرد ، کاربراتور و سیفون هم همینطور! بالاخره با توجه به برودت شدید هوا و موقعیت نامناسبی که داشتیم، تصمیم به یدک کشیدن توسط ماشین دوم گرفتیم.
در اینجا متوجه شدیم که بکسل ثابتی که در بیرجند طراحی و ساخته ایم ، وسیله بسیار مفیدی است و می تواند کارائی زیادی داشته باشد.
ساعتی بعدتر در حالیکه شبه کوه سیمرغ در افق هویدا بود، در یکی از مسیلهای کوه اتراق کردیم.
همه خسته بودند و علاقه زیادی به صرف شام از خود نشان ندادند چرا که به سرعت چیزی خوردند و به دورن کیسه خوابها خزیدند، روز طولانی و سختی بود و جز این نمی شد انتظار داشت.
من هم بعد از اینکه چند سیب زمینی را داخل آتش انداخته و روی آن را با خاک پوشاندم ، به داخل چادر رفتم و شب را در تب و لرزی شدید به صبح رساندم! احتمالاً آنفولانزای صائب به من هم منتقل شده بود.
صبح روز دوشنبه ۲۲ بهمن ماه ۸۶ پس از صرف صبحانه مسیر را به سمت معدن ادامه دادیم ولی به علت وجود دست اندازهای فراوان در نزدیکی ارتفاعات سیمرغ ، مجبور بودیم تکانهای شدیدی را تحمل کنیم.
پس از مدتی ماشین به صورت اتفاقی روشن شد و ما موفق شدیم ساعتی بعد از کویر خارج شویم.
پس از تشکر از حقداد و پرداخت دستمزد و انعام وی او را در معدن پیاده کردیم و مسیر را به سمت روستای ده سلم ادامه دادیم. چون تا شب زمان زیادی باقی مانده بود، تصمیم گرفتیم آنچه را که در موقع آمدن به علت تاریکی ندیده بودیم، ببینیم.
نرسیده به ده سلم در محل پلی که بر روی زه کشی آب منطقه بسته شده توقفی کوتاه داشتیم تا شاید بتوانیم از چندین پرنده آبزی تصویری تهیه نمائیم.
متأسفانه جائیکه در سال گذشته مأمن گله های مرغابیهای وحشی بود، اکنون به زباله دان فشنگهای رنگی شکارچیان تبدیل شده بود و دریغ از وجود حتی یک پرنده!
در روستای ده سلم هم سری به نخلستانهای خفه شده در ماسه های روان زدیم و سپس به قصد دیدن هزاردره های باشکوه نهبندان حرکت کردیم.
قبل از نهبندان سری هم به آسبادهای زیبای خوانشرف زدیم که مورد توجه کاپیتان قرار گرفت.
این آسبادها که اولین آسیاب های بادی عمودی در جهان هستند، می توانند علاوه بر جذب گردشگران به منطقه ، الهام بخش مسوولین و سرمایه گذاران در بخش تولید نیرو و استفاده از قوای طبیعی جهت مصارف صنعتی و زندگی روزمره باشند و خوشبختانه در آینده نزدیک ساخت اولین نیروگاه بادی شرق کشور نیز در این منطقه انجام خواهد شد.
دیدار ازآسبادها و کلوت های گلی نهبندان به درازا کشید و حدود بعدازظهر ما نهبندان را به مقصد بیرجند ترک کردیم در حالی که کوله باری از دیدنیها و تجارب بی نظیر از کویری بی انتها و مغرور را بر دوش می کشیدیم و من بخوبی می دانستم که همچون گذشته ، در این رفتن هم بازگشتی است!
پهنه افقهای باز و بی انتهای کویر برای هر رهگذر اهل دلی افسونگر رازهای بسیاری است! همان افسون کویری که همواره مرا به خود می خواند و شوقی ژرف و آتشی جانسوز افروخته می گردد برای سفری دیگر و رویایی دورتر…
گزارش سفر به قلب كوير ناشناخته لوت (قسمت دوم)TASVIR COMPANY
00

Leave a Reply

ثبت نام در سایت